Thursday, February 08, 2007

انزجار

پشت کامپیوترش داشتیم یه فایل رو درست می کردیم ، همزمان داشت چت می کرد. خیلی پسر محجوبیه, یه لحظه چشمم افتاد ( یا فضولی کردم) به کلمه منزجر. طرفش اسم پسرونه نداشت.... چند دقیقه بعد که من رفتم اتاق خودم، اومد با یه حالتی ازم پرسید انزجار یعنی چی؟ انگار که می دونه ولی نمی خواد باور کنه، یه ذره امید داشت که شاید اشتباه کنه، نمی دونم چرا،با اینکه می دونستم جریان رو گفتم: تنفر. خیلی اشتباه کردم. سرش رو انداخت پایین. اصلا سعی نکردم نگاهش کنم با این حال سنگینی باری که روش افتاد رو هنوز حس می کنم..

Monday, February 05, 2007

یک سرود پنجاه و هفتی

دست در دستم بده این زمان

تا روشن تر شود روزمان

ای هم وطن دورهء رنج و حرمان گذشت (!!)

دولت پوچ دیوان گذشت (!!)

گذشت آن زمانی که آن سان گذشت(!)

شد از بیداری انقلاب

کاخ سرمایه داری خراب (!!)

فصل فضل بشر در رسید (!!!)

صبح آزادگی بردمید (!) ....

ما که انقلاب نکردیم اینها رو می شنویم گریه مون می گیره، انقلابیهای واقعی چه می کشند

Saturday, February 03, 2007

زمان

بعد این همه سال می بینم چه خوب شد که جواب منفی داد. عشق من دیگر مالکانه نیست. دیگر مال او هم نیست. گاه دامن همه چیز و همه کس را می گیرد . او تنها سمبل این حرکت شده ، غرور می روبد و من می سوزاند
زمان هیچ چیز را نابود نمی کند. زمان غبار نیست . زمان لایه کدر فراموشی روی گذشته ها نیست. زمان آینه است. هر چیز را انطور که بوده است، می نمایاند. اگر غبار باشد نیستش میکند و اگر بر چیزی غباری نشسته باشد می روبد تا تو اصل آن را ببینی. آن چیزها یا کسان که در گذر زمان از یاد ما به کل می روند اصلا در ذهن ما جز غبار نبوده ا ند. ای روزگار! چه خوب غبار مالکیت و شهوت از تصویر او ربودی، چقدر دوست داشتنی تری از دور ، وقتی مال من نباشی

Thursday, February 01, 2007

روضه


- توی این بیست و پنج سالی که.....
خیلی دوست داشتم بایستم و بقیه اش را بشنوم. اما گفتم بگذار راحت باشد. شاید می خواست بگوید توی این بیست و پنج سالی که رفتی دیگر هیچ لحظه شیرینی نداشتم یا همیشه جلوی چشمم بودی یا کمرم دیگر راست نشد ....
قبر را تازه شسته بود. نفهمیدم مادر شهید بود یا همسر. خیلی سخت بلند شد. سنگینی باری که می کشید معلوم بود. مثل او زیاد بود. پیرزنی که به زور از سر قبر بلندش می کردند یا دیگری که روی قبر سجده کرده بود.... جواب خون اینها را که می دهد؟ توی دهان این مفت خورهایی که با خون اینها بالا رفته اند، که می زند؟ هی حسین حسین می کنیم و این یزیدها راست راست جلوی چشم ما راه می روند. خیالشان هم راحت است که توی یک دخمه آنقدر بر سر و سینه مان می کوبیم و به بیرون دیگر کاری نداریم. سگ آن کوفیان به من می ارزد، لااقل سپاهشان معلوم بود. روضه را برای اینها باید خواند. حسین هم راضی تر است.

Sunday, January 28, 2007

پشت بامی نزدیک خدا

آقا علی اکبر خان فراهانی (که ردیف موسیقی را مدیون او هستیم) عادت داشت شبها به پشت بام می رفت و می نواخت. یک شب هر چه صبر کردند پایین نیامد. همانجا تار به دست جان داده بود.

Tuesday, January 23, 2007

آشنا

وارد اتاق شد. کنارم نشست. مثل یک فکر یا تصور یا احساس به من وارد شد. اصلا حس نکردم که با فرد غریبه ای مواجه شده ام. چهره اش خاطرم نیست فقط یک لبخند از او به یادم مانده، یک تبسم آرام. شروع به صحبت کردیم، نه، حرفی از او به یاد ندارم ، من شروع به صحبت کردم ، خیلی با نشاط و پر انرژی. برعکس همیشه از هیچ آرزوی دوری حرف نزدم و نه حتی از خاطره های خوش قدیمی. زمان در گفتگوی ما نبود، می گویم گفتگو چون از لبخندش و نگاهش ( نگاه عمیقش هم یاذم آمد) هر بار کلی چیز می فهمیدم. هر لبخند مشتاق ترم می کرد و نزدیک و عمیق تر. حرفی از کس یا چیز دیگری نبود، فقط حرف از خودم. حتی نه از خودم، از فکرها و خیال ها و فهم ها و احساسها و شاید فقط این آخریها. از "من" هم خبری نبود. نمی دانم چه گفتم که ناگهان در آغوشم کشید. دستهای گرمش که به پشتم خورد، خستگی یک عمر از تنم رفت. دیشب مرگ به خانه ما آمده بود.

Tuesday, January 16, 2007

سرخوشی

سه نفر بودند. کارگرانی ساده. به گونی های دور زمینی که برای پی ریزی کنده شده بود، تکیه داده بودند. آفتاب بود. یکیشان با دست بالای گونی را خم کرده بود تا سایه بانی شود برای هر سه. گل می گفتند و گل می شنفتند. انگار نه انگار که مردم دارند نگاهشان می کنند. راحت لم داده بودند. خنده شان آنقدر از ته دل بود که دلم به حال خودم سوخت.

Friday, December 29, 2006

سلوک ایرانی

سلوک راههای متفاوتی دارد. چله نشینی, نماز شب, مرتاض گری , گوشه نشینی ، رهبانیت و... . در ایران امروز از موثرترین راهای سلوک این است که بخواهی در این مملکت کاری بکنی و چیزی راه بیاندازی. هر چه این هدف و کار بزرگتر مرتبه انسان والاتر. مگر انسان کامل باید چه خصوصیاتی داشته باشد:
صبر
; یک پروپوزال که می دهی سالها در انتظار باید بنشینی و از سازمانهای مختلف پی گیری کنی تا به جایی برسد.
توکل و توحید
; از آنجا که هیچ نظام و قاعده ثابتی وجود ندارد و هر آن انتظار اتفاق تازه ای داری به کل نقش توحید بر دلت می نشیند و دیگر هیچ چیز اعم از مدیران و سردمداران و قوانین ودوستان و آشنایان و ابزار و وسایل و دم و دستگاه و تواناییهایت را شریک باریتعالی نمی گیری چون نمی توانی بگیری. تلاش خودت را می کنی و از آنجا که اتفاقات آتی هیچ ارتباط معناداری با وقایع گذشته و مخصوصا تلاشهای تو ندارد باقی را به او واگذار می کنی
رضا
; در این حالت به گفته شکسپیر عمل میکنی که چون به چیزهایی که دوست داری نمی رسی، آن چیزهایی را که میرسی دوست خواهی داشت.
زهد
; بسیار بعید است که در اینجا بخواهی کاری درست حسابی کنی و نانت در روغن باشد لذا وقتی نداری که بخوری خوب نمی خوری
کشته شدن منیت
; کار درست حسابی بی تجربه جدید نمی شود و تجربه جدید ذاتا با خرابکاری و ندانم کاری همراه است. و هر کدام از اینها مساوی است با بی آبرویی و از بین رفتن وجاهت، این آخرین چیزی که به گفته پیامبر از دل مومن بیرون می رود. بعد از آن وقتی خرابکاری کردی و از طرفی نتایج کارهایت هم با نتایج پیش آمده سازگاری نداشت می فهمی که گویا بالقوه و بالفعل نیستی و چیز دیگری در کار است.

و قس علی هذا...

با این حال قدمی که رو به جلو می روی از آنجا که امری محال است حکم معجزه را دارد. اینگونه نگاهت همواره رو به آسمان است.
آی مرتاضها ول کنيد اون مسخره بازيها رو، بياييد يک پروژۀ جديد دارم.

Sunday, December 24, 2006

حدس متهورانه

چند وقتی است که به مصرف بنزین ماشینم دقت می کنم و می بینم گاهی اوقات با اینکه خیلی این ور و آن ور می روم مصرف کمی دارد و گاهی خیلی کم جابجا می شوم اما مصرف بالاست. یک توجیه خرافی به سرم زد که نکند میزان مصرف بنزینم با نوع کاری که انجام می دهم رابطه دارد؟! یعنی وقتی کارهای خوب( دیگرخواهانه یا متعالی) مثل رساندن دوستان یا رفتن به کلاس سه تار میکنم مصرف پایین است و برعکس ! ابتدا به این فکر خنده ام گرفت ولی بعد به توصیه پوپرمحض تفنن این ایده را حدسی متهورانه گرفتم و سعی در توجیه فیزیکالیستی آن کردم که به دو نتیجه جالب رسیدم : اولا اینکه وقتی کار خوبی (که خودم از انجام آن احساس متعالی می توانم داشته باشم) با ماشین انجام میدهم از آرامش خاصی برخوردارم لذا احتمالا مناسب تر رانندگی کرده یعنی کلاچ و ترمز بهتر می گیرم و به موتور فشار نمی آید پس مصرف مناسب است. نکته بعدی و غیر قابل توجیه ترافیک است که به ظاهربه قصد من ربطی ندارد اما دقیق که شدم دیدم آن کارهای متعالی گونه ام را اگر ترافیک باشد یا انجام نمی دهم یا اینکه اصولا مثل کلاس سه تار وقتی است که ترافیک نیست! اینگونه شد که به روش پوپر ایمان آوردم.

Thursday, December 21, 2006

موفق باشید

چرک گلوی کودک را گرفته است، به سختی می تواند نفس بکشد.

مادردوباره به پدر زنگ می زند:

- پس کی می رسی ؟ اگه دیر می رسی آژانس بگیرم ببرمش

- نه تو همون یه بار که بردیش برا هفت پشتمون بس بود، الان میرسم

پنج دقیقه دیگر می گذرد، صورت کودک دارد سیاه می شود. مادر در آن سوی خانه دارد با خاله محترم در مورد عروسی دیشب بحث می کند، که چرا فلانی و فلانی را دعوت نکرده اند. بحث بالا گرفته است. بچه را به کل فراموش کرده است.

پدر سر راه ، به شرکت یکی از دوستان قدیمی اش رفته است. یادآوری خاطرات گذشته آن قدر شیرین می گذرد که کودک از یاد پدر هم می رود. هر از گاهی به ساعتش نگاه می کند ، پیش خودش می گوید حالا ده دقیقه که طوری نمی شود.

ده دقیقه دیگر می گذرد. بچه از حال می رود.

پدرمی بیند بحث گرم است ، به خانه زنگ می زند تا به همسرش بگوید که نمی رسد. تلفن اشغال است. به بحث ادامه می دهد ...

***

این حال و روز شهر ماست. دارد از دود خفه می شود همه به فکرانتخابات اند. دریغ از یک تیتر ، یک جلسه اضطراری، یک مصوبه کوفتی در این باره. موفق باشید!