Tuesday, December 19, 2006

حکومت با کلمات گنگ

همه می دانیم یکی از لوازم سیاست ابداع و استفاده از کلمات کلی، بزرگ و مبهم است(مثل برنامه های طنز). در هر دوره ای این کلمات در ظاهر تغییر می کنند, اما یک باطن و کارکرد دارند. جامعه بی طبقه، فر پادشاهی، اصالت طبقاتی،اسلام، وطن، مردم سالاری و این آخری مهرو عدالت. البته نه اینکه لزوما هر کسی که از این ها استفاده می کند هیچ اعتقادی به آنها ندارد یا صرف ابزار است بلکه در نزد عامه جامعه(عوام) یک گونه عمل می کنند. آنها هر روزگاری با یکی از این واژه ها به استثمار کشیده می شوند.
لذا یک سیاستمدار ابزارگرا که دنبال موفقیت یعنی صرف کسب قدرت است به هیچ وجه نباید این واژه ها را تعریف یا روشن کند. هر چه گنگ تر و حتی مقدس تر کارکردش بهتر. به نظر من یکی از اشتباهات خاتمی آنجا بود که مردم سالاری را تعریف و روشن کرد. او این واژه را به دو مفهوم عمل بر طبق قانون و انتخاب بر اساس رای مردم فروکاست. نتیجه این شد که می بینیم. گروه مخالف به خوبی فهمیدند که چه باید بکنند. با ابزار قانون روزنامه ها را بستند و همه را به حکم قانون زندان انداختند . رای مردم را هم با رای عوام به شیوه پوپولیستی با رندی عوض کردند و رسما ایده دموکراسی را به چالش کشیدند طوری که بعضی ها می گویند برای جوامع توسعه نیافته دموکراسی سم است.

Thursday, December 14, 2006

پیرمرد

پیرمرد سرش را پایین آورد. نگاه پر دردش به چکی بود که در دستهای زمخت کارگریش گرفته بود.

-" آقا! این رو برگشت بزن, من دفعه سومه که از شهرستان می یام اینجا"

- پدر جان! حساب این بابا پر از پوله, من چه برگشتی بزنم. دفعه قبل هم گفتم امضا یه نفر کم داره

- من هر وقت می رم یا می گن نیست یا می گن جلسه ان, چی کار کنم؟ اینجا جا ندارم, بیشتر از یه روز نمی تو.نم بمونم

پیرمرد ملتمسانه اصرار می کرد و کارمند بانک اما فقط منتظر تموم شدن این ماجرا بود.

- حالا اگه میشه شما یه زنگی به شرکت بزنید با مدیر عامل ما صحبت کنید جواب من رو که نمی دن

- اقای انصاری بیایید ببینید این بابا چی میگه؟

معاون با یک شکم بزرگ قرقرکنان به سختی از سر جایش بلند شد و بر سر پیرمرد فریاد کشید:

- به ما ربطی نداره، برو مشکلت رو خودت با شرکت حل کن

- چه مشکلی! بعد چندین سال یکهو گفتن نمی خوایمت، برج پنج بود این چک رو به تاریخ یه ماه بعد بابت تسویه دادن، گفتن مشکل نداره، پس چرا می گید مشکل داره؟

خدا می داند معاون چه حساب کتابی با شرکت داشت که هماهنگ هماهنگ بود. دست به یکی کرده بودند به هم پاسش بدهند. حرصم درآمده بود ولی کاری از دستم برنمی آمد. چکم داشت آن سر شهر برگشت می خورد باید سریع پول می رساندم .البته جز یک نگاه غضب آلود به معاون که اصلا ندید. خیلی وقت است که جز فحش کاری از دستم برنمی آید.

Wednesday, December 13, 2006

انتخاب صورتي

جریان انتخابات ما هم شده مثل اون قسمت پلنگ صورتی که هی یکی دیوارها رو صورتی می کرد اون یکی آبی. گویا از آنجا که فضای مجاز محدودی در اختیار کاندیداها قرارگرفته و اکثرا متوجه اند که اگر برای شورای شهر نامزد شده اند نباید دیگر به شهر شکر بزنند , مدام یک جناح می چسباند آن یکی می کند و مال خود را می زند .
اما این فقط یک تمثیل نیست این تغییرها واقعا چقدر از صرف تغییر رنگ دورند؟ از اين جناح تا آن جناح چقدر فكر (شهري) عوض مي شود؟ البته انصافا اين تفاوت آشكار است كه حداقل چيزي كه عوض مي شود بعضا نفس فكر كردن است.
کاش بشود به جاي اينكه به افراد راي دهيم به افكار راي دهيم. تا كي بايد از ترس بدتر نشدن يا گير احمق نيفتادن راي دهيم. تا كي انتخاب ما بايد بين فكر كن و فكر نكن(ندار) باشد؟ تا كي انتخاب ما بايد بين بد و مزخرفترين باشد؟

Thursday, December 07, 2006

نفس

برای داشتنت حاضرم تن به تیغ دهم , نفس کشیدن را پایت فدا کنم , ماهها غذایم نان خشک باشد، همه داشته هایم ر ا بخاطرت کنار بگذارم،
اگر مال من باشی می توانم تا آخر عمر سرم را با افتخار بالا بگیرم و ازبودنم لذت ببرم
به انتظارت همیشه می نشینم، دماغ سربالای من!ا

Friday, December 01, 2006

تنهایی

" از دردناکترین رنجهای زندان, رنج فقدان تنهایی است" یک چنین جمله ای را از داستایوفسکی به یاد دارم. هر چند انسان موجودی اجتماعی است اما اگر تنهایی را از او به کل بگیرید دیوانه می شود. شاید نوستالژی نه ماهه ی پیش از تولد را باید هر از گاهی زنده کرد. در این روزگار شلوغ هر کسی به گونه ای این تنهایی را برای خود فراهم می آورد. سیگار روی بالکون , شب وقتی همه خوابند و تلویزیون لعنتی خاموش, دستشویی وقتی در را می بندی و مطمئنی کسی دیگر مزاحمت نمی شود , یک ویلای شمال , مدیتیشن یا نماز و .... . من این تنهایی را در ماشینم دارم. البته اگر موبایل را Silent کرده باشم . در و پنجره را می بندی , دیگر راحت فکر می کنی , موسیقی گوش می دهی, داد می زنی , گریه می کنی , می خندی , کسی کاری ندارد. بالاخره باید برای تنهایی مرگ آماده شد.

Wednesday, November 15, 2006

آبروها را بریزید

توی این دولت انگار ریختن آبرو حسن است. اگر اشتباه نکنم حدیثی هست که ریختن آبرو معادل با قتل نفس است. چرا که حیات اجتماعی فرد گرفته می شود. رسما کمر همت بسته اند تا تمام پیمانکاران خصوصی را به خاک سیاه بنشانند، بعضی ها می گویند می خواهند بعضی شرکتهای دولتی اختصاصی جای آنها را بگیرند ولی گویا بعضی اوقات حتی این هدف را هم ندارند. فقط می خواهند زمین گیر کنند، همین، هدفی بعد ازآن ندارند. آخر اگر به طور مثال تمام پیمانکاران موبایل را ورشکست کنید چه کسی می خواهد جای آنها را بگیرد و با چه هزینه ای؟ گیرم همه رعیت شما اربابان، دزد. اگر دست همه را قطع کنی چه کسی گندمت را درو کند؟
این دولت حتی آبروی خودش هم مهم نیست بارها شده است که چیزی را تصویب می کند بعد ظرف چند هفته یا تکذیب می کند یا آنرا تغییر می دهد. من از آن روز می ترسم که اینها قدرت را از دست بدهند آن وقت آبرو برای یک نفر نمی گذارند

یکی بهم گفت با اینکه خیلی خوردم باز گشنمه، گفتم این گشنگی مجازیه به علت تاخیر سیگنالینگ بدن
یک ذره صبر کنی درست میشه
بعد فکر کردم دیدم گشنگی واقعی هم همین جوره یه ذره صبر کنیم درست میشه.
گاهی چقدر مرز ایده آلیسم و رئالیسم باریکه

Monday, November 13, 2006

بدن گسترده

اگر فرض کنیم به انسانی یک اندام رباتیک (مثلا دست) از بدو تولد وصل کنیم به طوری که اولا بتواند با اراده خود آنرا حرکت دهد(با سیگنالهای عصبی خودش) و ثانیا به ازای برخورد هر تکه ای از آن دست با جایی بسته به سختی جا یک سیگنال خاص به مغز او ارسال شود به طوری که برای او تداعی حس لامسه را داشته باشد( به کمک سنسورها و تحریک بخش لامسه مغز), حال اگر نگذاریم با کسی ارتباط برقرار کند(تا پیش ذهنیتی نداشته باشد) آیا او آن دست رباتیک را جزو بدن خود به حساب می آورد؟ یا هنوز چیزی اضافه ترلازم است تا آنرا جزیی از اندام خود بداند؟
به نظر می رسد تحریک ارادی و فیدبک حسی برای عضو بدن دانستن کافی باشد. بنابراین شاید بتوان اتصال فیزیکی را هم حذف کرد: یعنی حتی اگر این عضو رباتیک را به کل از بدن او جدا کنیم ولی این ارتباط دو طرفه هنوز برقرار باشد او آنرا به گونه ای جزو خود می داند. به طور مثال اگر خودکاری را با صرف اراده مان بتوانیم حرکت دهیم و برعکس نسبت به آن یک آگاهی داشته باشیم که مثلا هرگاه کسی به آن دست زد بفهمیم آنرا جزوی از خود فرض خواهیم کرد. شاید حالا به تصور بدن گسترده در ادبیات عارفانه نزدیک شده باشیم. می گویند بعضی ها در طول عالم می توانند بدن خود را گسترش دهند و در طبیعت و اشیای به ظاهر بیرونی دخل و تصرف کنند و برعکس از آنها متاثر شوند. فکر کنم با همین نگاه است که معاد جسمانی به تعبیر عامیانه مشکل دار می شود. چرا که بدن در این حالت دیگر جزیی از ما نیست بلکه تنها حوزه ایست که با آن رابطه خاصی داریم و این حوزه می تواند با قدرت روحی افزایش یابد و شکل مطلقی ندارد که اصرار داشته باشیم حتما با آن محشور شویم.

Sunday, November 05, 2006

جامعه ما کسی را کشته است

بعضیها هستند که می گویند جامعه روح دارد یعنی شخصیتی بیش ازمجموع تک تک افراد. در این صورت می توان اعمالی را به آن نسبت داد که نمی توان به هیچ یک از افراد آن مستقلا نسبت داد. اگر اینگونه نگاه کنیم جامعه ما چند روز پیش یک نفر را کشته است. گردن هیچ کدام ازافراد جامعه به تنهایی نمی توان تقصیر را انداخت اما هویت جمعی ما که در من و شما همگی جریان دارد و زنده است مرتکب قتل شده است. همه هم مقصریم ( مستقیم یا غیر مستقیم) ،هم هیچ کدام به تنهایی مقصر نیستیم. مساله مهم این است که نمی توانیم لکه ننگ آنرا از خودمان پاک کنیم چرا که هویت ممزوج ما مرتکب این عمل شده است و وقتی آن را قصاص کنند همه می میریم چه انها که فیلم را پخش کردند چه آنها که گوشه لب خندیدند چه آنها که سر پایین انداختند و چیزی نگفتند یا حداکثر اندکی افسوس خوردند وچه آنان که از آن روز ناراحتند فرقی نمی کند روح جامعه که بمیرد همه می میریم. کاش می دانستم چگونه می توان یک جامعه را مجازات کرد. ولی این زخمها بر روح جامعه دیری می ماند و کم کم آنرا از پا در می آورد.

Friday, November 03, 2006

عموم می گفت از 50 که گذشتی اگه صبح پا شدی دیدی هیچ جات درد نمی کنه بدون مردی