Wednesday, May 02, 2007
Tuesday, April 03, 2007
مفهوم خدا
at
6:31 AM
Posted by
BBK
1 comments
Sunday, April 01, 2007
پنجره
یعنی نشستن و دیده دوختن به آسمان
به دورترین افق، دورترین ابر، دورترین پرنده
پنجره یعنی چوبی کهنه بر دیواری سخت وچند شیشه
که هر چه نور می آید از دور به سوی او، تو ببینی، دریغ نکند تک پرتو نوری
فروتن اما که بگشائیش و امیدوارتر شوی به نور
پنجره یعنی آن تنها جای ناصلب خانۀ تو
جای نشستن دلتنگی
جای نشستن فطره فطره های باران ، به شیشه می کوبد که نگاه کنی به آسمان
رسول آسمان به باران و نور
و اما ما! پرده می دوزیم چه با وسواس برای تنها مهمان آسمانمان
at
1:56 AM
Posted by
BBK
1 comments
Tuesday, March 27, 2007
پشت سر
من نسبت به سال پيش همچين حسي دارم. يعني نمي خوام بهش فكر كنم يا دوره اش كنم و سعي در زنده كردن خاطراتش بكنم. چون هر بار كه مي خوام اين كار رو بكنم جز خستگي هيچي عايدم نمي شه. وقتي يادم مي ياد كه براي چهار تا اتفاق معمولي چقدر دويدم بهم مي ريزم و اينكه بخواد امسال هم همون اتفاقها بيفته....لذا بهتر آن است كه همچون گوساله اي بچرم فارغ از اينكه پارسال براي يه لقمه علف چقدر دويدم يا در سال جديد چقدر خواهم دويد.خداوند به همه ما صبر جميل عطا فرماياد صبري كه شايسته اين سيستم جليل حاكم باشد.
at
3:05 AM
Posted by
BBK
1 comments
Sunday, March 18, 2007
پارۀ تن
at
11:48 PM
Posted by
BBK
0
comments
Thursday, February 15, 2007
too true to be good
at
2:20 PM
Posted by
BBK
2
comments
Thursday, February 08, 2007
انزجار
at
10:02 AM
Posted by
BBK
0
comments
Monday, February 05, 2007
یک سرود پنجاه و هفتی
دست در دستم بده این زمان
تا روشن تر شود روزمان
ای هم وطن دورهء رنج و حرمان گذشت (!!)
دولت پوچ دیوان گذشت (!!)
گذشت آن زمانی که آن سان گذشت(!)
شد از بیداری انقلاب
کاخ سرمایه داری خراب (!!)
فصل فضل بشر در رسید (!!!)
صبح آزادگی بردمید (!) ....
ما که انقلاب نکردیم اینها رو می شنویم گریه مون می گیره، انقلابیهای واقعی چه می کشند
at
1:37 PM
Posted by
BBK
0
comments
Saturday, February 03, 2007
زمان
زمان هیچ چیز را نابود نمی کند. زمان غبار نیست . زمان لایه کدر فراموشی روی گذشته ها نیست. زمان آینه است. هر چیز را انطور که بوده است، می نمایاند. اگر غبار باشد نیستش میکند و اگر بر چیزی غباری نشسته باشد می روبد تا تو اصل آن را ببینی. آن چیزها یا کسان که در گذر زمان از یاد ما به کل می روند اصلا در ذهن ما جز غبار نبوده ا ند. ای روزگار! چه خوب غبار مالکیت و شهوت از تصویر او ربودی، چقدر دوست داشتنی تری از دور ، وقتی مال من نباشی
at
12:38 PM
Posted by
BBK
4
comments
Thursday, February 01, 2007
روضه
- توی این بیست و پنج سالی که.....
خیلی دوست داشتم بایستم و بقیه اش را بشنوم. اما گفتم بگذار راحت باشد. شاید می خواست بگوید توی این بیست و پنج سالی که رفتی دیگر هیچ لحظه شیرینی نداشتم یا همیشه جلوی چشمم بودی یا کمرم دیگر راست نشد ....
قبر را تازه شسته بود. نفهمیدم مادر شهید بود یا همسر. خیلی سخت بلند شد. سنگینی باری که می کشید معلوم بود. مثل او زیاد بود. پیرزنی که به زور از سر قبر بلندش می کردند یا دیگری که روی قبر سجده کرده بود.... جواب خون اینها را که می دهد؟ توی دهان این مفت خورهایی که با خون اینها بالا رفته اند، که می زند؟ هی حسین حسین می کنیم و این یزیدها راست راست جلوی چشم ما راه می روند. خیالشان هم راحت است که توی یک دخمه آنقدر بر سر و سینه مان می کوبیم و به بیرون دیگر کاری نداریم. سگ آن کوفیان به من می ارزد، لااقل سپاهشان معلوم بود. روضه را برای اینها باید خواند. حسین هم راضی تر است.
at
2:16 AM
Posted by
BBK
0
comments