Monday, December 24, 2007

عید

جمعه عید نبود. این کافران چه ادعا می کنند از ایمان و علمشان. شنبه عید بود. فرخنده روزی که دل همه مومنین شاد شد. روزی که مصیبتی از مصیبتهای عالم از بنی بشر برداشته شد. تا هست باید این روز را به میمنت و شادی با همه ملائک هفت آسمان جشن گرفت. روزی که الهه بنزین خلق شد و بشر به چشیدنش سیراب. پروردگارا غلط کردیم گفتیم چیزی دیگر شادمان نمی کند. این مرض روشنفکرانه صوفی آلود دل ما را مردانده بود. چه شیرین بود این هدیه خلائف خدا بر روی زمین.

Monday, December 17, 2007

. زندگی می کنیم تا زندگی از سرمان بیافتد و دوباره کودک شویم
(!آنتوان سالخینف(الکی

Friday, November 02, 2007

صفر

گفت بشمر تا به صفر برسی،
شمردم:
ده،نه،هشت،...،سه،دو،یک و صفر
گفت نه غلط شمردی
یک،دو، سه،...،هشت، نه، ده و صفر

Tuesday, October 09, 2007

فرشته بودن

فرشته بودن هم بد نیست. نه شهوت عروج داری و نه حرص سلوک. می نشینی آب و نان می آوری برای عاشقان راستین که ضعف نگیردشان در عرش کبریایی. خدمت می کنی و به همان جایی که هستی بسنده می کنی. نه می خواهی بیشتر بالا روی چون بالهایت را دوست داری و نمی خواهی که بسوزند و نه می خواهی بیشتر بفهمی که همین قدر که می فهمی (یا نمی فهمی) زیادت هم هست. می نشینی و صورت نورانی عاشقان را نظاره می کنی و لذت می بری از دیدن و نبودن. مثل مادر بزرگ بی سوادی که برای نوه مهندسش در حال ساخت یک دستگاه خفن چایی می آورد و گوشه ای می نشیند و از دیدن نوه اش لذت می برد و بعد بر می خیزد تا شامش را بار بگذارد.
گاهی از شدت آرامش خوابت می برد گوشه عرش و خدا آرام دستش را به موهایت می کشد تا آهسته بیدار شوی و باز به این عاشقان خدمت کنی. چشم که باز می کنی همان چیز همیشگی از خدا را درک می کنی و به هم لبخند می زنید و باز می روی چایی بریزی برای نوادگان خدا.

Friday, September 21, 2007

شده یکی مثل یه عضو بدنت باشه؟ که وقتی می ره انگار یه چیزیت کم شده باشه، کل وجودت به هم بریزه، نفس دیگه راحت نکشی، اون قدر جای خالیش به چشم بیاد که دیگه هیچ جای پُری نبینی
شده دلت تنگ کسی بشه که دیگه هیچ وقت نمی تونی ببینیش؟ یعنی دیگه هیچ کاری نمی تونی بکنی جز دلتنگی و گریه.
شده باور نکنی که یکی رفته باشه، چشمت همش به در باشه یا به گوشیت که الان زنگ می زنه، هی بگی الان خوابه، صبح جواب تلفنت رو می ده یا آرزو کنی که باهات قهر کرده باشه ولی زنده است و سرحال.
شده تازه وقتی قدر یکی رو می دونی، از دستش بدی؟
اگه نشده که چه خوب و اگه شده چه جوری صبر کردی، به ما هم بگو.

Tuesday, August 28, 2007

پای یکی از پلاکاردهای مراسم نیمه شعبان دیدم نوشته:
با سخنرانی: حجه الاسلام و المسلمین بی آزار
یاد کبریت بی خطر افتادم

Wednesday, August 08, 2007

دوئل

یکی داشت از حس ذاتی پیروزی طلبی انسان و علاقه به نبرد صحبت می کرد... این نبرد می تواند در حل یک مساله، یک بازی کامپیوتری ، مسابقات ورزشی تا رقابت شرکتها و نهایتا جنگ واقعی باشد...
کمی که گذشت خودم را وارسی کردم دیدم چقدر انسان نیستم پس. گویی چنین حسی سالهاست که در من مرده. یک روان شناس شاید بگوید این تویی که در این حس مرده ای. تلاش زیادی کرده ای و شکست زیادی داشته ای و از نرسیدنهای پیاپی در(یا با) صورت مساله محو شده ای. شاید. اما یک نفر دیگر اگر به زندگیم نگاه کند کم هم موفقیتهای نسبتا بزرگ نمی بیند. مشکل به نظر این گونه نیست. می دانم که چنین انسانی که منم (یا نیستم) جایی در جامعه رقابتی امروز ندارد. می جنگی پس هستی وگرنه نیستی. رقابت برای بدست آوردن خود چیزی است و رقابت برای رقابت (مثل هنر برای هنر) چیز دیگری است. نفس رقابت ارزش شده است. و حتی خیلی ظریف مبارزه به رقابت تبدیل شده است. فرض که این دنیا بی مبارزه نمی شود. لزوما نباید با کسی طرف مبارزه شویم. می شود هدفی بگیریم و برای رسیدن به آن با مشکلات مبارزه کنیم . اما در رقابت حداقل دو نفر برای هدفی واحد تلاش می کنند و بدست آوردن یکی به منزله از دست دادن دیگری است. لذا برنده و بازنده ای خواهد داشت.
در مقابل این تفکر مبارزه طلبانه دو نوع تفکر دیگر لااقل قابل شناسایی است. یکی اینکه نفس تلاش مهم است و نتایج آنهایی نیستند که ما اعتبارا به دنبال آنهاییم . البته یک نوع نزدیک به این نگاه آن است که "نتیجه همان تلاش است" که همان مبارزه برای مبارزه یا ارزشمندی صرف مبارزه است. اما این یکی می گوید که نفس تلاش انسان را می سازد تا او را برای پذیرش (یا درک) حقایقی (مثلا به عنوان یک نیجه) آماده سازد. که با این نوع نتیجه، هدف نهایتا فهم جدید است .
یکی دیگر اینکه کلا خواستن همان رسیدن است. مشکل ما آدمها در درست نخواستن است. یک بچه کوچک اگر در یک جمعی گریه کند یا دستش را برای گرفتن چیزی دراز کند همه آن جمع برای کمک به او خیز برمی دارند. می گویند این به آن خاطر است که یک کودک خالصانه می خواهد. اگر آرزویی پاک و بی ریا صورت بگیرد همه هستی برای برآوردن آن آرزو به تکاپو می افتد و دران زمان گنجهای آسمان و زمین بر انسان آشکار می شود. باز یک روان شناس ریشه این تفکر را شاید در تنبلی بداند. اما وقتی چیزی را واقعا بخواهی خودت هم به عنوان جزیی از هستی به تکاپو می افتی.
من نمی دانم کدام اینها درست است یا کدام برای من مناسب تر است.اما این را می دانم که اولی یعنی آنچه که امروز باید باشم تا باشم خیلی از من دور است و شاید با آخری ( که پرت و پلاتر از همه است) بیشتر احساس نزدیکی می کنم. شاید به همین دیل است که موفقیت به عنوان رکن اساسی زندگی آمریکایی که مشخصا یک واقعیت اجتماعی است یعنی باید باید مردم به ما بگویند موفق، تا موفق محسوب شویم خیلی سمپاتی ندارم..و شاید به همین خاطر این است وضع مبارکم.چقدر حس 1900 را وقتی سلطان جاز را دید دوست دارم . پرسید چرا آدمها با هم دوئل می کنند؟

Thursday, August 02, 2007

فقط احمق ها تعجب می کنند
هفته پیش یه جایی بودیم که فردی با دستهایش لامپ مهتابی روشن کرد و ما را که دست به دست هم سی نفری می شدیم ولتاژ دار کرد و یک سری کارهای عجیب دیگر.همه به هیجان آمده بودند یا آنها که قبلا چنین تجربه ای داشته بودند از ما تازه واردان انتظار تعجب داشتند. اما برای من خیلی عجیب نبود. چرا که هنوز ( با اینکه خیر سرم فوق برقم) برایم روشن شدن یک لامپ به صورت عادی با منبع تغذیه هم عجیب است. برا ی من میدان و نیرو و کلا قوانین همیشه جاری فیزیکی عجیبند همان قدر که این روشن شدن بدون منبع تغذیه عجیب است. تکرار معجزه از عجیب بودن معجزه نمی کاهد. این ماییم که به خاطر عادت، قیافه طبیعی بودن به خود می گیریم. شاید جمله نیچه را باید اینگونه عوض کرد که فقط احمق ها تعجب نمی کنند یا اینگونه فهمید که چون همه چیز عجیب است دیگرچیزی عجیب به نظر نخواهد آمد.

Friday, July 27, 2007

تنها می رانی در جاده ای که از میان دشتی پهن می گذرد. از دو سو تا چشم کار می کند زردی است و گندم و تپه های زیبا که سایه ها درآن بازی می کنند. سکوت. هیچ کس در جاده نیست گویی آنجا مال توست. قطره ای روی شیشه پخش می شود. قطره ها بیشتر که می شوند، قطعه ببار ای بارون ببار شروع می شود. کم کم بوی خاک و گندم بالا می گیرد و تو دیگر باید بایستی تا در باد و باران و بو گم شوی وتویی دیگر نباشی تا چیزی مال تو باشد . تو خود همانی و آن همان تویی. یکی می شوی با طبیعت. دستها را باز می کنی و رقص می گیری. و ناگهان.... صدای ماشین. ماشینی غریبه که باسرعت از جاده می گذرد و تو را و جاده و مقصد و هدف و کار و بدهی و هزار کوفت و زهر مار دیگر را یادت می اندازد. بر مادر این تمدن... صلوات بفرست

Wednesday, July 11, 2007

Devil is in details

بعد از جزییات، دیگر گنده گندها را خودمان میزنیمِ