Sunday, September 27, 2009

استاد خاموش

استادها و معلم ها چند گونه اند، یک دسته آنهایی که مستقیما می روی محضرشان تلمذ می کنی و دیگر کسانی که به واسطه زندگی یا آثارشان بر تو استادوار تاثیر می گذارند بی آنکه شاید بخواهی. به تو می آموزند بی آنکه کلمه ای به تو بگویند و شگفت آنکه تو چاره و اختیاری در این آموختن نداری
بعضی استادان آن قدر رویت کار می کنند تا خودت استاد شوی، برخی چیزکی یاد می دهند و می روند و برخی دیگر به تو می آموزند که آنچه که بلدند ارزش آموختن دارد: برو و دنبال استاد بگرد می خواهی پیش من می خواهی پیش هر کسی دیگر، فقط خواهش می کنم آنچه بلدم را بیاموز
بعضی استادان مدینه علمند و برخی باب آن. باب ها شاید اگر که در مدینه باشی دیگر برایت آنچنان استاد نباشند، شاید معلم سال اول دبستانت را که به تو سواد یاد داد اصلا به یاد نیاوری، اما مطمئن باش بسیار راهها که در شهر علم می گردی از همان روزها و سرنخهای اول نضج گرفته است.
ما معمولا این پر شمار استادان به ظاهر خاموش را در زندگی خود نمی شماریم. چه بسیار چیزها که می دانیم اما نمی دانیم از کجا. چه بسیار چیزهای نیکی که دوست داریم اما آن کسی که نهال این دوست داشتن را در دلمان نهاده، نمی شناسیم.
مشکاتیان اگر نگویم از بعضی جهات مدینه موسیقی بود ،بی شک باب موسیقی ردیفی برای من و خیلی های دیگر بود. من دستگاه همایون و چهارگاه را به او مدیونم، من امید ساخت تصنیف محکم سنتی را به او مدیونم. من بسیاری لحظات شیرین شنیدن ردیف را به او مدیونم. افسوس که زود غروب کرد. روحش شاد.

Sunday, June 07, 2009

امکان دروغ

واقعا مردم بین این دو گراف تصمیم می گیرند؟ آیا اختلاف بین دو گراف برای تصمیم مردم ملاک می شود؟ خیلی دوست دارم جواب این سوال مثبت باشد. ولی به گمانم پارادایم و فرمهای صحبت بر خود صحبت و محتوای آن غالب ترند.
من بیشتر از آنکه با دروغ گفتن احمدی نژاد مشکل داشته باشم با امکان دروغ گفتن او و عدم امکان اثبات دروغ مشکل دارم. چرا در عصری که اینترنت و ماهواره و تلویزیون و... داریم یک نفر می تواند دروغ بگوید و مردم هم باور کنند. و بعد اگر خلافش را در تلویزیون هم گفتی، مردم بگویند ساختگی است. تازه خیلی که منصف باشند، اهل تحقیق که نیستند، می مانند که بالاخره چه کسی راست می گوید و بدتر شاید تحریم کنند و بگویند اینها همه دستشان در یک کاسه است! کاش این تیرهای حماقت بوشاسبی از تن مردم به در آید.
علت همه این حماقتها این است که مردم از عاقل بودن سودی نبرده اند. از مدنیت فایده ای ندیده اند الگوهای موفق آنها بی سوادان آقا زاده ای است که یک شبه پولدار شده اند. به خاطر همین نه عقلانیت را به کار می گیرند و نه دوست دارند به مدنیت بگروند وبه همین دلیل هم کسی که زیر آب عقلانیت و مدنیت را می زند دوست دارند. و معلوم است وقتی عقلانیت را رها کنی دروغ اجازه و امکان نشر و طرح می یاید..

Wednesday, September 10, 2008

وطن

تا کجا باید از خصوصیات یا هویات یک جایی کم شود تا دیگر نتوانیم به آن وطن بگوییم؟ یا نتوانیم خود را به آن یا آن را به خود متعلق بدانیم؟ هر دوستی که می رود این سوال در ذهنم دوباره جان می گیرد. پاسخ هر چه که باشد به نظرم کم کم دارم به آن حد می رسم یا بدجوری به سمتش شتاب گرفته ام. برای من دوستان و خانواده و آشنایانم ،زبانی که با آنها ارتباط برقرار میکنم و موسیقی و شعر، و ته مایه های عرفانی و دینی شاید محدوده ام را از وطن مشخص کنند. یعنی شاید اگر جایی دیگر همین اجزا وروابط برقرار باشند بتوانم آنجا را وطن بنامم. خانواده و فامیلهایم با بزرگتر و مسن تر شدنم کمتر و کوچکتر می شوند و عزیزان پشت سر هم از این دنیا می روند. دوستان در جریانی مدام از کشور می روند و فقط با چت می توان باآنها ارتباط برقرار کرد آنهم تا دوره ای محدود . می ماند زبان و شعر و موسیقی و عرفان که شاید همین ها به علاوه ته مانده های اولی هنوز وطن را وطن نگاه داشته اما همین ها هم اوضاع مناسبی ندارند. البته چیزهای بسیار دیگری هم باید باشد که وطن را شکل می دهد ولی به نظرم آنها عرضی می آیند تا ذاتی. مثل خرده فرهنگهایی نظیر تعارف دم هر دری و همچنین اقلیم و محیط جغرافیایی که مخصوصا این آخری آن حس خاص مالکیت را برای آدم نسبت به وطنش ایجاد می کند. خیلی از دوستان در شکایت از خارجه می گویند که آنجا مال آدم نیست. من خیلی قبول ندارم چون اساسا این مالکیت لعنتی را هیچ وقت نفهمیدم (اگر می فهمیدم که وضعم این نبود) شاید عادت به اینها و احساس همیشگی خود در اینها احساس قرابتی را ایحاد می کند که آن را به خود نزدیک و نسبت به خارج مرزها احساس مالکیت می کنیم. البته شاید به آن اولی ها هم عادت کرده باشیم و عمقی بیش از یک عادت دیرینه نداشته باشد. ...
شاید بیراه نباشد اگر بگوییم "وطن جایی است که آدم احساس تنهایی و بیگانگی نکند.." حتی اگر قرابت با یکسری عادات موجب عدم ظهور احساس بیگانگی باشد. اما اگر اینجا وطن است پس این تنهایی و بیگانگی چیست؟...

Saturday, June 28, 2008

رياست صدا و سيما از مهمترين بخشهاي فرهنگي كشور در جشنواره توليدات مراكز استاني كه در حافظيه شيراز برگزار مي شد، چند ده متر جلوتر از مقبره حافظ ايستاده بود و سخنراني مي كرد. انتهاي صحبت شروع به گرامي داشتن يادها كرد. از امام و رهبر آغاز كرد و به شهداي شيراز مخصوصا انفجار اخير رسيد. اما هيچ از حافظ نگفت. فقط چند ده متر با مقبره اش فاصله داشت .

Thursday, June 26, 2008

كنسرت رنگ و لعاب

به فاصله يك هفته دو برنامه موسيقي رفتم :

برنامه اول: بزرگداشت حاج قربان دوتار نواز و خواننده بزرگ خراساني : در حين برنامه پير مردي بالاي سن آمد . بسيار ساده و صميمي. خبري داشت از مرگ يك كمانچه نواز معروف لرستاني و طبق سنت آنجا مويه اي خواند. بي هيچ ساز و همراه و اركستري. پشت ميكروفون معمولي مجري. مويه را كه آغاز كرد همه سراپا گوش شدند. آنقدر ملودي و تحريرها زيبا و عميق بودند كه هيبتش همه را گرفت. بيت آخر هم بغض كرد و از سن پايين آمد. بعد از او هم پسر حاج قربان با تنها يك ساز يعني دوتار خواندو نواخت و چقدر شيرين و عميق بود.

برنامه دوم: كنسرت استاد شجريان: گروه با لباسهاي فراخ وارد سن شدند. دكوري بزرگ و مجلل پشت سرشان بود. انواع و اقسام سازها در گروه بود. و البته اجرايشان هم مانند خودشان پر از رنگ و لعاب بود. ملوديها غيرخلاقانه و تكراري بودند و مدام با رنگ و لعاب يعني سازبندي و تغيير ريتم آني به خورد ما داده مي شد. استادان همه با فخر و مباهات خود را به رخ مي كشيدند و شايد فكر مي كردند كه چون سخت مي نوازند و مي خوانند حتما خوب و دلنشين است. هر چند به نظرم به جز يك تصنيف باقي ملوديها دم دستي و ضعيف بودند.

........

چقدر برنامه اول را بيشتر از برنامه دوم دوست داشتم. موسيقي سنتي ما با عمق و صميميت و صداقت گره خورده است. نمي شود درويش نبود و اجرايش كرد. نمي گذارد فيلم بازي كني و قيافه بگيري و استاديت را به رخ بكشي خيلي سريع و راحت دستت را رو مي كند. نمي دانم چرا ما ايرانيها ظرفيت شهرت را نداريم. استاد به نظرم درست از موقعي كه بعد از سالها در ايران كنسرت گذاشت و استقبال زيادي از او شد دچار افت شده است و هر كنسرت او از قيلي بدتر از آب درمي آيد. البته حق دارد وقتي هر كاري مي كند همه صندليها به خاطر اسمش و نه كارش پر مي شود شايد هر كسي بود يك تمرين دم دستي مي كرد و از يك كار غير خلاقانه جند صد ميليون در مي آورد. خداوند عاقبت موسيقي ما را مثل همه چيز ديگرمان به خير كند.

Thursday, June 05, 2008

قیاس

پرنده با نوکش از طنابی آویزان شده بود. ناگهان پر زد و به همین شکل به طنابی دیگر آویزان شد. به سختی خودش را نگاه داشته بود. چند بار این کار را تکرار کرد و در نهایت به روی لانه ای از لانه های مصنوعی پاسیو ما رسید و همانجا خودش را انداخت. نفهمیدم چرا مثل بقیه از پاهایش استفاده نمی کند. از پدرم که پرسیدم گفت "فلج است". دلم برایش سوخت. حتما باقی پرنده ها را می دید که چطور آزاد و راحت پر می زدند و.... دوباره همان طور پر زد و به طنابی آویزان شد. گویی اصلا از حال خودش خبر نداشت. چرا که ذهن مقایسه گری نداشت. وگرنه مثل خیلی از ما گوشه ای می خوابید و به زمین و زمان فحش می داد و از خدا طلب کار هم بود که چرا همه را سالم خلق کردی و من بدبخت را اینگونه رها کردی. ولی انگار نه انگار. تلاشش را می کرد و به هر بدبختی بود غذایش را می خورد و برمی گشت روی همان لانه. گاهی هم پرنده ای می امد و نوکی به هم می زدند انگار آنها هم حالیشان نبود. دلم به حال خودم سوخت. دلم به حال ذهن مقایسه گر بیچاره ام سوخت.

***
می بینید این ذهن آخر سر هم از قیاس دست نمی کشد آدمها کم بود به پرنده نیز آراسته شد. باز با پرنده خود را قیاس کرد و غصه خورد بالاخره بهانه ای برای غصه خوردن و شکایت باید بیاید، روشنفکری گفته اند آخر دیگر گیر ندهید که خود این هم شکایت است.

Friday, May 09, 2008

پيشرفت علم

آيا علم (و نه فناوري) انسان نسبت به چندين هزار سال قبل پيشرفت كرده است؟ منظورم از علم بيشتر فهم انسان است از خودش و طبيعت و جهان و از چندين هزار قبل، دوره قبل از سقراط است.
اين سوالي است كه خيلي وقت است در گوشه ذهنم خيس مي خورد. ما با دو انقلاب يوناني - افلاطوني و بعد رنسانسي-نيوتني به تلقيهايي خاص رسيديم و در هر كدام از اينها چيزهايي را دور ريختيم و كمتر مفاهيم جديد آورديم. اما با ظهور فيزيك جديد به نظرم دوباره داريم به ان زمان بر مي گرديم. ابته اين حرف خيلي كلي است و شايد بيشتر يك حس باشد تا فكر. اما بخشي از كتاب فيزيك و فلسفه هايزنبرگ را كه مي خواندم جالب بود كه مسيري را كه از الكسيماندر تا دموكريتوس طي شده بود و به اتم رسيده بود دوباره در فيزيك جديد گويا به عقب غلتيده برعكس طي كرده ايم تا به همان حقيقت بي شكل نامعلومي برسيم كه الكسيماندر مي گفت. هر چند خيلي هايزنبرگ بالا پايين پريده بود كه ترا به خدا فيزيك مدرن را با اين زحمت بي خود فرض نكنيد و به ارزشهاي تجربي ان تاكيد مي كرد اما بالا غيرتا ايده اصلي تفاوتي ندارد. منظورم ان چيزي است كه به فهم مربوط مي شود فرقي ندارد.
در پزشكي هم داريم كم كم به همان زمانها بر مي گرديم و نگاه مكانيستيمان را به بدن از دست مي دهيم. هر چند ابزار مدرن مطمئنا مفيد فايده خواهند بود اما درك ما از بيماري و نحوه درمان و بالتبع تعريف ما از سلامت و انچه كه بدن مي ناميم دوباره حان جندين هزار سال پيش را دارد مي گيرد.
گويا داريم دوباره اما بهتر مي فهميم


Wednesday, April 09, 2008

تولدهای پیاپی

از من که نه، اما اگر از خستگی ام بپرسید تولدهای پیاپی را باور دارد
این خستگی مختص یک زندگی نیست
برای یک تولد نیست
حتی قبل از آنکه به این زندگی بیالایم هم این خستگی بوده است
----------------------------------------------
باید عنوان را می گذاشتم جستاری در تنبلیسم چون خیلی خوب این تنبلی من را توجیه می کند

Friday, March 21, 2008

تلاش

اگر دریا همه ی توانش را به کار گیرد، باز هم نمی تواند تصویر آسمان را در خود بازتاب دهد. حتی با کمترین جنبش اش آسمان در وی منعکس نمی شود. فقط وقتی آرام و عمیق است، تصویر آسمان در هیچ بودنش فرود می آید
***
در حکایتها خوانده ایم که روزی رودخانه ای عاشق دختری شد. روانم درست به هیات همان رودخانه است که تو را دوست می دارد. به زودی روانم آرام می شود و مجال می دهد تا تصویر تو بی هیچ حرکتی به تمامی در وی انعکاس یابد، و بعد به زودی غره می شود که تصویرت را به چنگ آورده است، آن گاه موج ها خواهند خروشید تا مانع از آن شوند که دوباره بگریزی، و بعد به سطح خود چین و چروک می دهد تا با تصویرت بازی کند، این گونه است که دوباره تو را از کف می دهد وموجش سیاه می شود و مردد.
کی یر کگور

Wednesday, February 13, 2008

جدايي ساختمان از سياست

چرا آخه يه ساختمون به نام سينما آزادي بايد سياسي خراب شه و سياسي ساخته شه؟ اي طرفدارن جدايي دين از سياست ، دين رو ول كنيد ساختمون و مترو و گوجه فرنگي و گندم و بنزين و هزار چيز ساده و دم دست رو فعلا از سياست جدا كنين ، دين پيش كش.

Thursday, January 17, 2008

چه قدر بده آدم حس کنه از مامان باباش پیرتره

Saturday, January 12, 2008

هوش ایرانی

ایرانی ها باهوشند. این را همه ایرانی ها می دانند. همین هم جزو علل مهم بدبختی کنونی ایرانیهاست. من هم قبول دارم (خوب ایرانی ام) که ایرانی ها باهوشند اما هوش جزیی بالا یعنی هوشی که مثل ابزار فقط به درد حل مسائل کوچک و بدون احتیاج به داشتن یک بصیرت عمیق برای حل مساله است. همین امر باعث شده در برخورد با مشکلات عدیده زندگی بالاخره گلیم خود را از آب بیرون بکشند و به شیوه زیرکانه گره را باز می کنند حداقل موقت.و چون می توانند بر مشکلات کوچک که معلول علل بزرگند فائق آیند هیچ وقت یا به ندرت سراغ علت اصلی می روند یا هوس فرا فکنی می کنند. بنزین را محدود میکنند کارت بازی راه می اندازند تا یک جوری اصرار دولت بر ندادن بنزین آزاد را ماسمال کنند. اما اگر همین به ذهنشان نمی رسید قاطی می کردند و شلوغ کاری. هر روز هم این توانایی حل مساله آنان بالا می رود و اصلا متوجه نمی شوند که هر روز مشکلات بیشتر و دایره تنگ ترمی شود.
این دیدگاه یک امر دیگر را هم در مورد ایرانیها توجیه می کند و آن اینکه وقتی در یک سیستم درست حسابی قرار می گیرند، بازدهی خیلی خوبی می دهند چرا که مسلئل کوچک و جزئی ( نسبت به کل سیستم) را می توانند به خوبی حل کنند و سیستم را جلو ببرند اما امان از وقتی که در یک سیستم خراب قرار می گیرند مدام حرکت سیستم را به سمت سقوط سریعتر می کنند و موانع را پیاپی از پیش روی سیستم به سمت قهقرا برمی دارند و می شود همین.

Monday, December 24, 2007

عید

جمعه عید نبود. این کافران چه ادعا می کنند از ایمان و علمشان. شنبه عید بود. فرخنده روزی که دل همه مومنین شاد شد. روزی که مصیبتی از مصیبتهای عالم از بنی بشر برداشته شد. تا هست باید این روز را به میمنت و شادی با همه ملائک هفت آسمان جشن گرفت. روزی که الهه بنزین خلق شد و بشر به چشیدنش سیراب. پروردگارا غلط کردیم گفتیم چیزی دیگر شادمان نمی کند. این مرض روشنفکرانه صوفی آلود دل ما را مردانده بود. چه شیرین بود این هدیه خلائف خدا بر روی زمین.

Monday, December 17, 2007

. زندگی می کنیم تا زندگی از سرمان بیافتد و دوباره کودک شویم
(!آنتوان سالخینف(الکی

Friday, November 02, 2007

صفر

گفت بشمر تا به صفر برسی،
شمردم:
ده،نه،هشت،...،سه،دو،یک و صفر
گفت نه غلط شمردی
یک،دو، سه،...،هشت، نه، ده و صفر

Tuesday, October 09, 2007

فرشته بودن

فرشته بودن هم بد نیست. نه شهوت عروج داری و نه حرص سلوک. می نشینی آب و نان می آوری برای عاشقان راستین که ضعف نگیردشان در عرش کبریایی. خدمت می کنی و به همان جایی که هستی بسنده می کنی. نه می خواهی بیشتر بالا روی چون بالهایت را دوست داری و نمی خواهی که بسوزند و نه می خواهی بیشتر بفهمی که همین قدر که می فهمی (یا نمی فهمی) زیادت هم هست. می نشینی و صورت نورانی عاشقان را نظاره می کنی و لذت می بری از دیدن و نبودن. مثل مادر بزرگ بی سوادی که برای نوه مهندسش در حال ساخت یک دستگاه خفن چایی می آورد و گوشه ای می نشیند و از دیدن نوه اش لذت می برد و بعد بر می خیزد تا شامش را بار بگذارد.
گاهی از شدت آرامش خوابت می برد گوشه عرش و خدا آرام دستش را به موهایت می کشد تا آهسته بیدار شوی و باز به این عاشقان خدمت کنی. چشم که باز می کنی همان چیز همیشگی از خدا را درک می کنی و به هم لبخند می زنید و باز می روی چایی بریزی برای نوادگان خدا.

Friday, September 21, 2007

شده یکی مثل یه عضو بدنت باشه؟ که وقتی می ره انگار یه چیزیت کم شده باشه، کل وجودت به هم بریزه، نفس دیگه راحت نکشی، اون قدر جای خالیش به چشم بیاد که دیگه هیچ جای پُری نبینی
شده دلت تنگ کسی بشه که دیگه هیچ وقت نمی تونی ببینیش؟ یعنی دیگه هیچ کاری نمی تونی بکنی جز دلتنگی و گریه.
شده باور نکنی که یکی رفته باشه، چشمت همش به در باشه یا به گوشیت که الان زنگ می زنه، هی بگی الان خوابه، صبح جواب تلفنت رو می ده یا آرزو کنی که باهات قهر کرده باشه ولی زنده است و سرحال.
شده تازه وقتی قدر یکی رو می دونی، از دستش بدی؟
اگه نشده که چه خوب و اگه شده چه جوری صبر کردی، به ما هم بگو.

Tuesday, August 28, 2007

پای یکی از پلاکاردهای مراسم نیمه شعبان دیدم نوشته:
با سخنرانی: حجه الاسلام و المسلمین بی آزار
یاد کبریت بی خطر افتادم

Wednesday, August 08, 2007

دوئل

یکی داشت از حس ذاتی پیروزی طلبی انسان و علاقه به نبرد صحبت می کرد... این نبرد می تواند در حل یک مساله، یک بازی کامپیوتری ، مسابقات ورزشی تا رقابت شرکتها و نهایتا جنگ واقعی باشد...
کمی که گذشت خودم را وارسی کردم دیدم چقدر انسان نیستم پس. گویی چنین حسی سالهاست که در من مرده. یک روان شناس شاید بگوید این تویی که در این حس مرده ای. تلاش زیادی کرده ای و شکست زیادی داشته ای و از نرسیدنهای پیاپی در(یا با) صورت مساله محو شده ای. شاید. اما یک نفر دیگر اگر به زندگیم نگاه کند کم هم موفقیتهای نسبتا بزرگ نمی بیند. مشکل به نظر این گونه نیست. می دانم که چنین انسانی که منم (یا نیستم) جایی در جامعه رقابتی امروز ندارد. می جنگی پس هستی وگرنه نیستی. رقابت برای بدست آوردن خود چیزی است و رقابت برای رقابت (مثل هنر برای هنر) چیز دیگری است. نفس رقابت ارزش شده است. و حتی خیلی ظریف مبارزه به رقابت تبدیل شده است. فرض که این دنیا بی مبارزه نمی شود. لزوما نباید با کسی طرف مبارزه شویم. می شود هدفی بگیریم و برای رسیدن به آن با مشکلات مبارزه کنیم . اما در رقابت حداقل دو نفر برای هدفی واحد تلاش می کنند و بدست آوردن یکی به منزله از دست دادن دیگری است. لذا برنده و بازنده ای خواهد داشت.
در مقابل این تفکر مبارزه طلبانه دو نوع تفکر دیگر لااقل قابل شناسایی است. یکی اینکه نفس تلاش مهم است و نتایج آنهایی نیستند که ما اعتبارا به دنبال آنهاییم . البته یک نوع نزدیک به این نگاه آن است که "نتیجه همان تلاش است" که همان مبارزه برای مبارزه یا ارزشمندی صرف مبارزه است. اما این یکی می گوید که نفس تلاش انسان را می سازد تا او را برای پذیرش (یا درک) حقایقی (مثلا به عنوان یک نیجه) آماده سازد. که با این نوع نتیجه، هدف نهایتا فهم جدید است .
یکی دیگر اینکه کلا خواستن همان رسیدن است. مشکل ما آدمها در درست نخواستن است. یک بچه کوچک اگر در یک جمعی گریه کند یا دستش را برای گرفتن چیزی دراز کند همه آن جمع برای کمک به او خیز برمی دارند. می گویند این به آن خاطر است که یک کودک خالصانه می خواهد. اگر آرزویی پاک و بی ریا صورت بگیرد همه هستی برای برآوردن آن آرزو به تکاپو می افتد و دران زمان گنجهای آسمان و زمین بر انسان آشکار می شود. باز یک روان شناس ریشه این تفکر را شاید در تنبلی بداند. اما وقتی چیزی را واقعا بخواهی خودت هم به عنوان جزیی از هستی به تکاپو می افتی.
من نمی دانم کدام اینها درست است یا کدام برای من مناسب تر است.اما این را می دانم که اولی یعنی آنچه که امروز باید باشم تا باشم خیلی از من دور است و شاید با آخری ( که پرت و پلاتر از همه است) بیشتر احساس نزدیکی می کنم. شاید به همین دیل است که موفقیت به عنوان رکن اساسی زندگی آمریکایی که مشخصا یک واقعیت اجتماعی است یعنی باید باید مردم به ما بگویند موفق، تا موفق محسوب شویم خیلی سمپاتی ندارم..و شاید به همین خاطر این است وضع مبارکم.چقدر حس 1900 را وقتی سلطان جاز را دید دوست دارم . پرسید چرا آدمها با هم دوئل می کنند؟

Thursday, August 02, 2007

فقط احمق ها تعجب می کنند
هفته پیش یه جایی بودیم که فردی با دستهایش لامپ مهتابی روشن کرد و ما را که دست به دست هم سی نفری می شدیم ولتاژ دار کرد و یک سری کارهای عجیب دیگر.همه به هیجان آمده بودند یا آنها که قبلا چنین تجربه ای داشته بودند از ما تازه واردان انتظار تعجب داشتند. اما برای من خیلی عجیب نبود. چرا که هنوز ( با اینکه خیر سرم فوق برقم) برایم روشن شدن یک لامپ به صورت عادی با منبع تغذیه هم عجیب است. برا ی من میدان و نیرو و کلا قوانین همیشه جاری فیزیکی عجیبند همان قدر که این روشن شدن بدون منبع تغذیه عجیب است. تکرار معجزه از عجیب بودن معجزه نمی کاهد. این ماییم که به خاطر عادت، قیافه طبیعی بودن به خود می گیریم. شاید جمله نیچه را باید اینگونه عوض کرد که فقط احمق ها تعجب نمی کنند یا اینگونه فهمید که چون همه چیز عجیب است دیگرچیزی عجیب به نظر نخواهد آمد.